تبليغاتX
مسافر شبهای بیقرار
چند سال است با کسی  نبوده ام دلیلش را نمیدانم 

میگویند بیمار روانیم  برخی بهم برچسب های عجیب میزنند

اما بی تفاوت از کنارشان میگذرم

چند سالی است نگاهم فقط به قاب عکس هایی

 است که عکسی در آنها نیست

چشمانم به  دریاچه ای است که او دیگر کنارش نیست

گوشهایم دیگر صدای خنده هایش را چند سال است نمینود

زبان خیلی وقت است به کسی نمیگوید دوستت دارم

دستم دست کسی را لمس نکرده

پا هایم  به دیدار کسی نرفته و  اشکی بر گونه هایم نیامده لبانم

را دیگر با بوسه بیگانه ساخته ام  . هنوز گذشته برای من زمان حال

است و آینده برایم معنا ندارد  با آنکه آنها  به زندگی با لذت خوشن لذتها

را از خود دور کرده ام . حال فقط مدیون دستانم

هستم که آنها را  واداشته ام

 از لمس کردن و پاهایم از رفتن به سمت انچه انها میخواهند. و مدیون

چشمانم که  بجز رنگ سیاهی اجازه دیدئن چیزی بهشان را نداده ام . و

 گوشهایم خیلی وقته فقط صدای زر زر را شنیده اند و زبانم  که دیگر زیاد

 اجازه ندارد حرکت کند و لبهایم تنها اجازه دران بر ظرف آب بوسه بزنند  .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 1:35  توسط مسافر  | 

دردم  را بهش گفتم ولی او نفهمید چی دارم

میگویم حتی برای چند نفر دیگر که

آنها هم  چیزی نفهمیدن شاید یا دردی نداشتند

 یا  دردشان با درد من فرق میکرد

برای همین دردم را روی دیواری نوشتم شاید

  آن کس که  دیوار را تمیز کند حتی برای

چند لحظه کلمه درد را ببیند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 2:20  توسط مسافر  | 

کاش هرگز  دفتر خاطراتی نوشته نمیشد تا روزی اون رو 

پاک کرد که  صفحه سفید و تمیز  رو  به خاطر

پا ک کردن  خدشه دار و کثیف کرد

 و نتونست خاطره جدیدی روی اون نوشت .

 مدتی است که خودم و خاطراتم   چیزی جز یک خط خطی  ساده نیستیم 

خط خطی که  حتی اگه روی  کاغذ جدید نوشته

 بشه همون آثار  رو با خودش داره 

پ  .ن :  اول ماه مهر هم خودش کلی حرف برای گفتن

 داره برای من و خیلی ها 

 بیست سال از اول دبستان رفتنم میگذره چه دورانی بود  .

جلد گرفتن  کتاب و دفترها هم

 برای خودش عالمی داشت و دیکته نوشتن و  نوک

 مداد  تراش کردن .  چه میشد اگه یک

 ساعت زمان بود . ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 2:4  توسط مسافر  | 

امروز  روز آخر هفته بود و  طبق مغمول هر هفته  یه سر بهش زدم  ! 

اما  خیلی  حرف زدم اون گوش میکرد  بازم حرفهای

 تکراری  هر هفته که این چند

ساله بهش میزنم  اون هم مثل همیشه  فقط گوش

 کرد  حتی وقتی که آب روش

ریختم و  نوازشش کردم  بهم توجه نکرد و باز

سکوت کرد  و باز مثل  همیشه

 وقتی که ازش خداحافظی کردم   اون باز جوابی نداد  کار

من شده این  چند سال همین

بی اعتنایی ها  ولی من از رو نمیرم  و تا هفته دیگه صبر میکنم

که دوباره سری به  مزارش بزنم

درسته اون زیر خروار ها خاک  فقط بهم گوش میکنه  ولی خوبیش

 اینه به حرفهام گوش میده

بعده این که تنهام گذاشت  دوباری  جاشو یه مدت کوتاهی

 به  ۲ دو نفر دادم    با اینکه اون

هنوز تو وجودم بود  اما اونا به  حرفام گوش ندادن  ولی باز 

خوبیش اینه با  اینکه حرفی نمیزنه

و یکم ازم دلخوره اما با دقت به  حرفهام گوش میده .

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 2:15  توسط مسافر  | 

امشب  ساعت ۲۴ طبق مرسوم هرساله ۱ ساعت

ساعت ها رو به عقب کشیدیم 

کاش میشد مثل همین ساعت همه چی از اول شروع

میشد اون بود  و ساعت ها هم  اینقدر زود به جلو نمیرفتند

 حالا اون نیست و   عقزبه ها هم سرعتشونو زیاد کردن برای   اینکه شاید

زمانو بدست بیارن  کاش قدرتی بود  گردش عقربه ها رو  برعکس میکرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 2:7  توسط مسافر  |